تاریخچه موسیقی
تصنیف دوران مشروطه
- توضیحات
- بازدید: 897
تصنیف دوران مشروطه
پيـــش از درآمـــد
يکي از مهمترين مباحث در حوزه مشروطه شناسي، قلمرو تصنيف و تصنيف سازي است. تصنيف و تصنيف سازي در عهد مشروطه، مبحثي است که هم توسط دست اندرکاران حوزه موسيقي، مغفول مانده و هم دور از چشمان تاريخ نگاران مشروطه بوده است. شايد نظري بديع بنمايد؛ اما در حال حاضر، يکي از ضرورتهاي بنيادين حوزه مشروطه شناسي، واکاوي تصنيف در عهد مشروطه است. در کنار اين واکاوي، به افق هايي در قلمرو تاريخ انديشه مشروطه، بر ميخوريم که کمتر در پي بررسي ديگر حوزه ها، به آن برخورديم. جاي بسي تعجب است که در اين ساليان که به جشنواره سده مشروطه نشسته ايم، يکي از مهمترين منابع و مبادي مشروطه، يعني بحث موسيقي، تصنيف و ... غائب است. در سميناري که با حضور صاحبنظران درجه يک مشروطه در لندن (ژوئيه 2006)، با عنوان سده انقلاب مشروطيت ايران برگزار شد. سفير موسيقي پژوه کشور ما، بدون اشاره به ابعاد تأثيرگذار و تأثيرپذير موسيقي در عهد مشروطه، فيلمي درباره «قمرالملوک وزيري»[i] را براي انديشمندان تاريخ فکر ايراني، به ارمغان مي آورد؛ «تو چه ارمغاني آري که به دوستان فرستي!». معلوم نيست که پديده قمر که به بيست سال بعد از مشروطه برمي گردد، چه نسبتي با موضوع مشروطيت دارد! بحراني که در موسيقي ما اينجا خود را نمايان مي سازد، فقدان روشنفکري در قلمرو موسيقي است. وقتي شبه روشنفکران ما با مفاهيم ابتدايي تاريخ تفکر ايراني بيگانه هستند، طبيعي است انتظار روشنگري از آنان در حوزه موسيقي بيجا است. يکي از نويسندگان خوشنام موسيقي ما «آروين صداقت کيش» که صبغهاي روشنفکري هم دارد، در مقاله اي با عنوان «کنکاشي در موسيقي عصر مشروطه» چنين مي نگرد: «در برهههايي مانند انقلاب مشروطه که همه انديشمندان مجبور به موضعگيري در برابر دگرگوني شدند، موسيقي و موسيقيدان ابزار لازم براي اين کار را در حوزه فرهنگي خود نمييافت و به همين دليل ممکن است، به وسيله شنوندگان درک نشود و خود و موسيقياش در حاشيه قرار گيرد.» از قضا موسيقي ما اگر در هيچ زماني تأثيرگذاري جدي در فرآيند اجتماعي نداشت، در دوره مشروطه يکي از ارکان اصلي گفتمان مشروطه محسوب مي شده است. در واقع مشروطه، درآمد دوران طلايي موسيقي ايراني است. فقط موسيقي شناسان اين ديار نيستند که به ظرفيت هاي موجود موسيقي در عهد مشروطه غافلند که نظريه پردازان مشروطه در ميان خيل عظيمي از ضرورت هاي اصلي مشروطه شناسي، به موسيقي و به ويژه مسئله تصنيف بي تفاوتند. در اينجا دو مجموعه مهم در قلمرو شناخت و بزرگداشت مشروطه مورد استناد قرار ميگيرد که در هر دو، هيچ سرفصلي براي بحث موسيقي و تصنيف اختصاص داده نشده است. «دکتر ناصر تکميل همايون» يکي از تاريخ شناسان معتبر تاريخ سده اخير، در مجموعه دو جلدي با عنوان «مشروطه خواهي ايرانيان» مجموعه ديدگاه هاي مختلف را در شعبه هاي مختلف حوزه مشروطه، گردآوري کرده است. در اين مجموعه حتي نيمخطي هم به مبحث موسيقي اشاره نشده است. اخيراً مجله روشنفکري «شهروند» که داراي ستون ثابت موسيقي است و خود نگارنده در دورهاي يکي از نويسندگان بخش موسيقي آن بودم؛ مجموعه اي با حضور صاحب نظران بخشهاي مختلف مشروطه شناسي و حوزه هاي گوناگون فرهنگي منتشر کرد. نکته جالب اينکه به طور مثال به نقش نيم بند مشروطه در سينما اشاره شد، اما به موسيقي باز توجهي نشد. درحاليکه مشروطه هيچ نقشي در فرآيند سينماي ايران نداشته است - فرآيند سينماي ايران از پيش از مشروطه، به طور طبيعي رقم خورد. اما ما تأثير جدي مشروطه را در موسيقي به عينه مي بينم. نه تنها تأثير مشروطه در موسيقي ديده که نقش موسيقي و به ويژه مؤلفه هاي تصانيف را در شکلگيري گفتمان مشروطيت مي بينيم. ضمن اينکه واکاوي فرآيند تطور موسيقي در عهد مشروطه ما را به نقاط عطفي در زمينه تاريخ نگاري و تاريخ شناسي مشروطه رهنمون ميسازد. «تصنيف» در واقع هسته اصلي موسيقي در عهد مشروطه محسوب مي شود. زيرا بسياري از پيام ها و مفاهيم گفتمان مشروطه و سير تطور معناشناختي نمادهاي مشروطيت و خود مشروطه را به راحتي مي توان در ترانه، تصنيف و مارش هاي (ابتدايي) آن زمان ديد. در واقع تصنيف حديث نفسي مشروطيت؛ که همانا قانون، اتحاد، ملي گرايي، عدالت، جامعه مدني، قانون خواهي و آزادي و آزادگي محسوب ميشود. عارف نقطه ثقل موسيقي و تصنيف سازي در عهد مشروطه و به تعبير نويسندهاي «حنجره انقلاب مشروطه»[ii] محسوب مي شود.
درآمـــد
در اين نگاشته، چهار امکان تأثيرگذاري و تأثيرپذيري متقابل تصنيف - مشروطه مورد بررسي قرار ميگيرند:
1- تأثير مشروطيت بر ساختار و محتواي تصنيف
2 – تأثير تصنيف در تطور گفتمان مشروطيت
3 – تأثير تصنيف در انتقال و بازتاب گفتمان مشروطيت
4 – تأثير تصنيف در تهييج مشروطه خواهي
درآمد اول؛ تأثير مشروطيت بر ساختار و محتواي تصنيف
پيش از مشروطيت، تصنيف و تصنيفسازي در قلمرو موسيقي چندان نهادينه نشده بود. اساساً پيش از مشروطه فرمي به نام تصنيف وجود نداشت. اما با پديد آمدن پديده شيدا، تصنيف در موسيقي ايراني رواج مييابد. البته پديدآيي پديده شيدا به پيش از مشروطه برميگردد و تا حدي مبرا از گفتمان مشروطيت است. ملودي و موتيفهاي متنوع، بديع و مدرن تصانيف شيدا، نشانه تأثيرپذيري وي از گفتماني مدرن است، اما نيک بنگريم تمامي اين بداعتها، برآمده از ذهن پويا، جويا و جوشان خود شيدا بوده است. به عبارتي انقلاب شيدا در تصنيف، پيش از آنکه متأثر فضاي بيروني باشد، درونگرايانه و خودساخته است. از اين حيث شيدا را بايد يک نابغه دانست. زيرا در فضايي دست به نوآوري زد که هيچ سابقهاي از آن موضوع وجود نداشت. پس از ابتکار وي در زمينه ساخت تصنيف، مهمترين تحول شيدا در خود روند تصنيفسازي، وارد کردن مفاهيم عاشقانه و انتقال احساسات دروني که پيش از آن در غالبي ساده و حتي مبتذل بيان ميشد. وي به خوبي توانست مفاهيم مستتر در تاريخ ادبيات عاشقانه حافظ، به ويژه سعدي را در غالب امروزي و عرفي آنهم در غالب تصنيف و ترانه بيان دارد. به تعبير «عبدالکريم سروش» به رغم پيشگامي ادبيات عرفاني ما در تصويرسازي موضوع عشق، ديگر هنرهاي ما از اين مسئله بيبهره بودند. همچنان در قلمرو موسيقي، با گذشت 150 سال از حيات شيدا، نتوانستهايم به تصويرسازي دقيقي از مفهوم عشق در قلمرو موسيقي برسيم. شيدا از اين حيث باز يگانه است.
در اين دوره، ما با خلأ فقدان نهادينگي تصنيف مواجهه هستيم. زيرا تصنيف چندان تأثيري از زمانه و اجتماع خود نميگيرد. اما با درآمدن نهضت مشروطه و درگير شدن ذهن و زبان عموم مردم، به ويژه قشر فرهيخته با مسئله مشروطه، موسيقي ما خود را به طور جدي درگير اين موضوع ميکند. تا آنجا پيش ميرود که يکي از ارکان اصلي نهضت مشروطه ميشود. از اين حيث مشروطه سهم بزرگي در تصنيف ميگذارد، زيرا موجبات نهادينه شدن تصنيف در بطن اجتماع و فرهنگ جامعه ميشود. البته تأثير شگرف پديده شيدا در پوستاندازي تصنيف بر کسي پوشيده نيست. اما باز مشروطه تأثير بسزايي در نهادينهسازي تصنيف ميگذارد. گواينکه بازتاب تئوري و نمادهاي کلان مشروطه در تصنيف، عامل ديگري بر نهادسازي تصنيف در بطن مشروطه است. از آن زمان است که تصنيف و ترانه يکي از ابعاد موسيقي ما محسوب ميشوند. پيش از آن ابعاد موسيقي ايران حداکثر در حفظ و اشاعه رديف دستگاهي استوار بود، اما پديدآيي مبحث تصنيف، ديگر افقها را برروي موسيقي ايران گشود. تأثير ديگر مشروطه در تصنيف، ورود برخي از فرمهاي ابتدايي موسيقي کلاسيک غرب، مانند فرم مارش که آن زمان در موسيقي نظام رواج داشت، بود. البته در تصنيفهاي عارف چندان اين تأثير مشاهده نميشود، اما در تصنيفهاي درويش و جهانگير السلطنه اندک تأثيري از فرم و قطعات رايج آن زمان مشاهده ميشود. البته عارف مدعي ساخت مارش بود، اما عمده الهامگيريهاي عارف مبتني بر گوشههاي محدود نظام دستگاهي بود. حتي در حوزه تصنيفسازي عارف کمتر تن به گردش گوشه و ملودي ميدهد. از اين حيث تصانيف عارف در مقايسه با شيدا، درويشخان و ... بسيار يکنواخت و منوتن است. به عنوان نمونه تصنيف «چه شورها» و «از خون جوانان وطن» عمدتاً بر پايه يک ملودي استوار هستند. تنها «افتخار آفاق» است که کمي متنوعتر از ديگر تصانيف وي است. در حاليکه در ترانههاي شيدا هرآن با ملوديهاي مهيج، ناب و بديع روبرو هستيم. به عنوان نمونه ميتوان به تصنيف «گل آمد و صفاي بهار آمد» توجه کرد.[iii] آروين صداقتکيش در جايي فرم تصنيفسازي عارف و شيدا را يکسان ميداند. درحاليکه سليقه، سبک و سياق تصنيفسازي اين دو، به لحاظ بنيادين متضاد بوده است. البته به تعبير عارف اگر شيدا نبود خود وي هم نبود.
بگذريم، اما خارج از نهادينهسازي تصنيف متأثر از فضاي مشروطه در فرهنگ ايراني، مشروطه که موجبات فراهمسازي تعامل موسيقي ايراني با موسيقي غربي شده، از سويي ديگر موجب تحول تصنيفسازي متأثر از برخي قطعات رايج غربي ميشود. البته اين تأثير و الهام را در عارف نميبينيم، بلکه پس از عارف است که اين تعامل ابتدايي ايجاد ميشود.
شايد بديع و مهمترين بخش، ارتباط تصنيف و مشروطه بخش حاضر باشد. تصنيف تنها بيانگر و مصرف-کننده ابعاد گفتمان مشروطه در غالبي موزون نيست، بلکه خود تصنيف، يکي از نهادهاي نظريهپرداز و توليدگر در حوزه گفتمان مشروطه ميشود. يکي از مهمترين پيامدهاي اين توليدگري، تبيين دقيق مبادي مليت و ملت است. از قضا يکي از بنيادينترين مباحث مربوط به مشروطيت مبحث مليت و ملت که عارف قزويني در ضمن ساخت تصانيف خود متوجه اين موضوع شده است[iv]. اين نکتهاي است که حتي به ذهن مشروطهخواهان روشنفکر و روحاني آن زمان نرسيد. عمده نظريهپردازان و پيشگامان مبحث مشروطيت در آن زمان از فهم و تبيين دقيق اين موضوع غافل بودند و اين غفلت شايد مانع از تحقق مشروطه و انحراف آن نيز شد. براي اينکه اين موضوع درک شود، به سابقه اين موضوع اشاره ميشود. در پيش از مشروطه و شايد هم در زمان خود مشروطه، دو قدرت وجود داشت؛ يک قدرت، قدرت سياسي که تحت حاکميت سلطنت بود و ديگري قدرت ديني بود که در حيطه اقتدار روحانيت بود. در اينجا خبري از نقش مردم نبود. به همين جهت از شاه و صدراعظم به رؤساي دولت و از مراجع و مجتهدان شيعي به رؤساي ملت تعبير ميشد. ملت در اين افق، ربطي به کليت جامعه نداشت، بلکه به معناي شريعت و پيروان شريعت که تحت قلمرو اقتدار روحانيت بود، قلمداد ميشد. بحثي که در انديشه سياسي امروز جزء بديهيات است؛ مسئله تعادل Nation & Stat / دولت و ملت است. در آن زمان اساساً اين مفاهيم به معاني امروزي بکار برده نميشد، بلکه تضاد بنيادين بين آنها بود. مشروطيت برآمده از انديشه سياسي مدرن بود و برآن بود که تضاد اين دو را بر هم زند و قدرت را از قلمرو حاکميت سلطنت و روحانيت به سطح جامعه تعميم دهد. در اين فضا ملت به معناي واقعي خود قلمداد ميشد؛ به معناي تمامي مردم جامعه. تا جاييکه همه در برابر قانون و حقوق شهروندي مساوي بودند و هيچ به خاستگاه ديني و صنفي آنان توجهي نميشد. البته به رغم استقرار مشروطيت، باز روشنفکران و علماي مشروطهخواه، هيچگاه به فحواي واژه مليت و ملت توجه نکرده و باز آن را به معناي کلاسيک خود بکار ميبردند. وقتي از ملت سخن ميگفتند، آن را به معناي بخشي از جامعه که داراي اعتقاد خاصي بودند، بکار ميبردند. حتي روشنفکران پيشرو و به ظاهر سکولار، تحتتأثير فضاي ديني جامعه ملت را به معناي جمعي خاص تقليل ميدادند. البته ملکم پيش از ورود به ايران تحتتأثير رويکردهاي مدرن، معناي دقيق آن را همواره افاده ميکرد، اما در ايران مسخ تفکر حاکم شد. «کمالالدوله» در مکتوبات خود مي-نويسد: «دوام دين اسلام در صورتي ممکن است که با شعور و معرفت کنه دين فهميده، بعد به جهت امتياز ملت از ساير ملل، در مسلماني باقي بماني ... مصيبت اولياي ملت شيعه واقعاً افزونتر است». وقتي معناي دقيق ملت فهم نشود و معنايي خاص از آن افاده شود، همچنان که از گفتار حاضر برميآيد، بخشي از جامعه داراي امتياز خاصي هستند که ديگر بخش جامعه از آن محرومند. در ادبيات آن دوارن ملت همان امت اسلامي – شيعي بود که بر مدار مدينةالنبي داراي جايگاه خاصي بود. ملل مختلف (صاحبان شرايع و اديان مختلف) بايد تحت ذمه اين حکومت جزيه بپردازند و در نهايت از برخي حقوق مانند شرکت در مجلس شورا محروم بمانند! به طور نمونه در يکي از رسالههاي تأثيرگذار حوزه مشروطه، کتاب «تنبيهالمله» نائيني، وقتي از حقوق ملي و حقوق ملت نام برده ميشود، منظور وي حقوق شرعي و قوانيني است که در شرع وضع شده و از قضا کار مجلس تدوين اين قانون است. درست همان معنايي که مشروطهگرايان مشروعهخواه از آن دم ميزدند. همين نوع بکاربري و عدم تعيين حدود و ثغور مليت، موجبات انحراف مشروطه شد. البته بودند کساني که به طور محدود و ابتدايي معنايي دقيق از آن استنباط ميکردند. به طور نمونه «بهار» در کتاب «سبکشناسي»، ملت را به معناي مجموع رعيتها بکار برده و همچنين در ترانههايش سعي بر بکاربردن دقيق معناي ملت داشته است.
نکته مهم ديگر اينکه برخي مواقع ملت را به معناي افراد موجود در شهر يا ولايتي قلمداد ميکردند. مثلاً ميگفتند: ملت تبريز يا ملت شيراز. در اين بافت، باز ملت بخشي از مردم آن شهر يا روستا بودند که داراي اعتقاد به شريعت اسلام داشتند. وقتي عارف گفت: من نخستين کسي هستم که وطن و ملت را به معناي دقيق خود بکار گرفتم. پيش از من وطن و ملت به معناي شهر و دهي قلمداد ميشد. کاملاً تأکيدي درست است. زيرا در همان زمان ملت هم به معناي شريعت و پيروان شريعت بکار برده ميشد و هم به معناي ولايت و شهري. عارف نخستين کسي بود که در تصانيف و آثار خود به معناي دقيق ملت توجه داشت. ملت را تمامي افراد جامعه با هر تفکر و شريعتي ميدانست که از حقوق مساوي برخوردار بودند. وقتي عارف در ترانه معروف «همه شب من اختر شمرم» ميگويد: «ملت ار بداند ثمر آزادي را / برکند زبن ريشه استبدادي را». منظور وي از ملت تمامي جامعه محسوب ميشود. در جايي ديگر به طور دقيق گفته است:
مسلمان يا که ترسا، اين دو در دستور مليت
ندارد فرق، زآن بيگانگي با اين و آن دارم
وي از پيروي از شريعت را امتيازي براي مالکيت و حاکميت نميخواند، بلکه ايراني بودن خود موجب اين مالکيت است. تأکيد ميکند در جهان جديد انسان مستحق آزادي است، تفاوتي ندارد از چه مرام و مسلکي باشد: «اگر عقيده آزاد باشد و يا نباشد، من تنها کسي هستم که به خاطر آزادي از همه چيز گذشتهام... همان کشش خون و تعصب نژادي که مرا وادار به ثناگويي از پيامبر پاک نهاد ايرانينژاد (زرتشت) کرده است و بس. اشتباه نشود مقصود من مذهب نيست. در قرن بيستم کسي پايند اين سخنان نيست.». عارف به معناي واقعي يک ناسيوناليست بود که هم معناي دقيقي از ناسيون / ملّيت و هم اعتقاد دقيقي به آن داشت. ملودي از عارف در افشاري وجود دارد که نگارنده از کلام آن بيخبر است. اما در سالهاي 1345 به سفارش «حسين پيرنيا»، «معيني کرمانشاهي» کلامي با عنوان «ايران من» بر روي آن استوار ميکند که به خوبي بيانگر حس وطنپرستي و وطندوستي عارف است.
عارف حاکميت را از آن گروه و دسته خاصي نميدانست، بلکه تمامي مردم را مستحق مالکيت و حاکميت ميدانست. وي در غزل معروف «جمهوري» که هماره در کنسرتهاي خود به شکل آواز و ضربي ميخواند، گفته است:
هميشه مالک اين ملک ملت است که داد
سند به دست فريدون، قباله دست قباد
اگر تمامي روشنفکران و نظريهپردازان مشروطيت، نظير عارف معناي دقيقي از مليت و ملت بدست ميدادند، شايد در حال حاضر با تدوام مشروطيت مواجهه بوديم. تنها تقليل و تخليط معنايي نبود که گريبان مليت و ملت را گرفت که مفهوم آزادي نيز دچار اين آشفتگي معنايي شد. آزادي متناسب به ادبيات و کلام ديني به معناي حريت قلمداد شد. اما وقتي ترانههاي عارف را ميخوانيم، ميتوانيم معناي دقيق آن را از نزديک ببينيم. اين است که تصنيف مشروطه در واقع حديث نفسي آزادي و آزادگي است؛ موردي که مشروطه همواره در پي آن ميگشت. البته عمده اين مفاهيم در دوره پهلوي اول، به معناي اصلي خويش درک شد، اما نميتوان نقش تصنيف در تطور معناشناختي اين مفاهيم را از نظر دور بداريم.
درآمد سوم؛ تأثير تصنيف در انتقال و بازتاب گفتمان مشروطيت
در ميان فقدان رسالهها و مکتوبات درجه يک مشروطهخواهي و شايد نبود بازتابنگار و زماننگاري دقيق در اين حوزه، يکي از منابع زنده براي شناخت فضاي مشروطيت، ميتواند تصانيف و اشعاري باشد که گاه به شکل تفنني خوانده و شنيده ميشود. درحاليکه محتويات آنها ممکن است، بازتابنگار مقاطع مهم تاريخي باشد.
به عنوان نمونه مسئله هويت تاريخي و کسب هويت و از سويي مسئله پيشرفت جامعه، يکي از دغدغههاي مشروطهخواهان بود. «سيدجمالالدين اسدآبادي» از آن دسته از مشروطهخواهاني بود که کلانترين گفتارش علل عقبماندگي ما از غرب و نشاندهي دوران طلايي تمدن ما در مقطعي از تاريخ و بازگشت مجدد به آن دوران بود. «اديبالممالک فراهاني» مانند سيدجمال همواره نسبت به اين بازگشت و هويتخواهي توجه شاياني داشت. وي در مسمطي معروف ميگويد:
برخيز شتربانا بربند کژاوه
کز چرخ عيان گشت همي رايت کاوه
از شاخ شجر برخاست آواي چکاوه
وز طول سفر حسرت من گشت علاوه
بگذر به شتاب اندر از رود سماوه
در ديده من بنگر درياچه ساوه
وز سينهام آتشکده پارس نمودار
در چين و ختن ولوله از هيبت ما بود
در مصر و عدن غلغله از شوکت ما بود
در اندلس و روم عيان قدرت ما بود
غرناطه و اشبيليه در طاعت ما بود
صقيله و روم عيان قدرت ما بود
صقيله نهان در کنف رايت ما بود
فرمان و همايون قضا آيت ما بود
افسوس که اين مزرعه را آب گرفته
دهقان مصيبتزده را خواب گرفته
خون دل ما رنگ مي ناب گرفته
ثروت شده بيمايه و صحت شده بيمار
«احمد کسروي» در کتاب «تاريج هجده ساله آذربايجان» معتقد است؛ اين مسمط توسط روحانيون مشروطه-خواه در منابر براي تهييج مردم به سمت مشروطه بيان ميشد. عين همين تفکر را در ترانههاي مشروطه مي-بينيم. در عارف خيلي محدود، اما در کلام بهار به وفور ديده ميشود. وي در تصنيف «چه بدرفتاري اي چرخ ... » [با کلامي از خود و آهنگي از درويش] ميآورد:
آن دشت که بودست پر از لاله و ريحان
وآن باغ که بودست پر از مرغ خوشالحان
امروز چرا گشت نشيمنگه زاغان
افسوس زماني که چنان بود و چنين شد [مقايسه شود با مصرع معروف اديب «افسوس که اين مزرعه را آب گرفته»]
آن آهوي خوش خط و نکوخال که در دشت
گه راند سوي جوي و گهي تاخت به گلگشت
با خاطر آسوده همي رفت و همي گشت
امروز چرا طعمه شيران غرين شد
چه بدرفتاري اي چرخ
چه کج رفتاري اي چرخ
سرکين داري اي چرخ
نه دين داري نه آيين داري اي چرخ
آن تخت که بد جاي کيومرث و فريدون
و آن ملک که بد بر سر کيخسرو، اکنون
مطموع عدو گشت و خرا از ره کين شد
امروز ز بي حسي ما کار خراب شد
بنياد کهن سال وطن بر سر آب است
کايان خاطر آسوده چرا زار و حزين شد
يکروز وطن رشک گلستان جنان بود
اقبال من از طالع مشروطه جوان بود
خصمان زد و جانب سوي ما رخش دوانند
بر مرگ وطن ناخلفان فاتحه خواندند
وي در تصنيف «سرود ملي» که با آهنگ حسامالسلطنه و صداي ج. ص يا «اي ايران» با آهنگي از «يحيي زرپنجه» (نسخه صوتي هر دو وجود دارد) معتقد است ايراني هنگام کار است و بايد به آن روزگار طلايي بازگردد. يا در تصنيف «اي وطن» باز حسرت گذشته را ميخورد و در غم از دست دادن ايران کهن است:
نميدانم چرا ويرانه گشتي وطن
مقام لشکر بيگانه گشتي وطن
خوشا روزي که بودي شاد و خندان
شکستي خصم را چنگال و دندان
تو بودي سربلند، افسوس افسوس وطن
در تصنيف «اي ايران تا به کي ناداني» ما تأثير گفتمان مشروطيت را ميبينيم. زيرا در مشروطيت مسئله مقايسه ما با اروپا و بازگشت به دوران طلايي تمدن ايراني، يکي از مسائل جدي بود: «آخر اي ايراني تا به کي ناداني، تا چند سرگرداني / بر اروپا بنگر شور و غوغا بنگر کز مژگان خون راني. باري باري بر خود کن نظري / داد از اين در به دري آه از اين بيخبري. عزت تو جلالت و شجاعتت کو / جلال تاريخي و آن برش شمشيرت کو.»
يکي از مواردي که ميتوان هم انتقال و هم بازتاب انديشههاي مشروطيت را در آن در تصنيف ديد؛ مسئله استقلال و خودکفايي ايران در مقابل ملل بيگانه است. حوالي سال 1290 عارف در تأتر باقراف تهران، نخستين کنسرت رسمي خود و تاريخ موسيقي ايراني را اجرا ميکند. به تعبير «محمدعلي سپانلو» اين کنسرت نخستين شب شعر سياسي و موسيقي سياسي تاريخ ايران است. ضمن اينکه مهمترين انتظارات مشروطه-خواهي در آن مطرح ميشود.
ز حدت گذشته تعدي کسي نميپرسد
حدود خانه بيخانمان ما زکجاست؟
چه شد که مجلس شورا نميکند معلوم
که خانه خانه غير است يا که خانه ماست
انتقاد از بيلياقتي پادشاهان قاجار، عاملان نفوذ و دخالت بيگانگان در کشور در کنار تني چند از خائنان درباري، سفرهاي پرهزينه شاهان و شاهزادگان به خارج و برباد دادن ثروتهاي ملي و موارد ديگر از جمله مسئلهاي است که در شعر عارف ديده ميشود. مسئله وحدت ملي براي عارف داراي اهميت زيادي بود، زيرا در آن موقع سياستهاي اشغالگرايانه همسايه جنوبي (انگليس) و همسايه شمالي (روس) موجب خدشهدار شدن وحدت ملي بود. البته در نظر عارف خودباختگي و خودفروختگي عناصر قجر، عامل مهمي براي اين خدشه بود. بهرغم تأکيد بر استقلال و خوکفايي، از سويي ديگر براي عارف منافع ملي (از ديگر بنيادهاي مشروطه) داراي ارجحيت بود. هنگامي که دولت مشروطه به کمک مستشار مالي آمريکايي (مورگان شوستر)، ميخواهد صادقانه در خدمت اقتصاد ايران، سروصورتي به وضع گمرک، مالياتها و عوارض بدهد، مقاومت حاکميت، به تهديد نظامي و سياسي روسيه ميانجامد. روسها ميگويند که شوستر بايد از ايران برود. در حاليکه مستشار آمريکايي در پي احقاق حقوق مالي ايران در منطقه بود. اين قضيه موجب تظاهرات مرد و زن شد. عارف در کنسرتهاي بيشماري، تصنيفي به نام شوستر را به قول خودش، با تار شکرالله قهرماني اجرا کرده است.
ننگ آن خانه که مهمان سر خوان برود
جان نثارش کن و مگذار که مهمان برود
گر رود شوستر از ايران رود ايران بر باد
اي جوانان مگذاريد که ايران برود
اين تصنيف به قدري براي عارف حياتي بود که بسياري از خوانندگان را به خواندن آن ترغيب ميکرد. «عبدالله دوامي» يکي از آنها بود که پيش از سفر تفليس، عارف از وي تقاضاي خواندن در صفحه و کنسرت را کرد که البته همراهان دوامي، تن به اين تقاضا ندادند و تنها به اجراي تصنيف «از کفم رها» اکتفا کردند.
در مواضع گفته شده، ضمن انتقال مفاهيم و مطالبات مشروطه، با انعکاس برخي مقاطع مهم زماني روبرو هستيم که حتي ميتواند براي موررخان واجد اهميت باشد.
يکي از دغدغههاي مشروطهخواهان که به نظر ساده، اما در عمق بسيار عميق بود؛ مسئله جلوگيري از راهزنان بود. اساساً يکي از تفاوتهاي جامعه سنتي و قبيلهاي با جامعه مدرن، از قضا همين باجگيريهاي بيحساب و کتاب بخشي از جامعه و بيقيد و بندي آنان از هر قاعده و قانوني بود. اما در نظام مدرن به واسطه حاکميت قانون، اين بيقاعدگي ابطال شد. گفتني اينکه بنيان مشروطيت بر قانون بود. در مکاتبات مجلس اول آمده است که نمايندگان خواستار برهم زدن بساط راهزنان بين راه قم و تهران بودند. زيرا به واسطه حذف اين قشر از جامعه، امتياز بخشي از جامعه و امتيازدهي به آنان برچيده ميشود. عارف قزويني در تصنيف معروف «دل هوس سبزه و صحرا ندارد» به اين مسئله مهم توجه دارد. سبب ساخت اين تصنيف فرار محمدعلي شاه به گموش تبه بود. وي در اين تصنيف معتقد است:
چه ظلمها که از گردش آسمان نديديم
به غير از مشت دزد، همره کاروان نديديم
در اين رمه به جز گرگ دگر شبان نديديم
در واقع راهزني رازهزنان نمادي از امتياز بيحد و حصر شاه و دربار وي بود که اين مسئله از ديد برخي از نمايندگان مجلس اول و در اينجا عارف قزويني پنهان نماند. يا در تصنيف شوستر ميگويد:
يکي از مطالبات بخش مدرن جامعه مشروطهخواه، توجه به حقوق و آزادي زن و تعيين جايگاه عادلانه آنان در قانون بود. البته جامعه ديني و سنتي ايران چندان با اين مسئله موافقت نداشت، تنها بخش معدودي از جامعه به اين مسئله تأکيد داشتند. آرينپور در کتاب «از صبا تا نيما»، بازتاب اين مسئله را در شعر مشروطه کم دانسته و تنها عارف، بهار، ايرج و عشقي را داراي اين تفکر دانسته است. عارف نه تنها به حقوق زن تأکيد دارد، بلکه مسئله آزادي زن را نيز بيان ميدارد. يکي از موانع آزادي زن در آن دوره، مسئله حجاب بود که عارف بداين مسئله به خوبي واقف بود. وي ميگويد:
ترک حجاب بايدت اي ماه رو مگير
در گوش وعظ واعظ بيآبرو مگير
بالا بزن به ساعد سيمين نقاب را
گر هرچه شد به گردنم آن را فرو مگير
عارف در تصنيفي، ضمن اشاره به علل عقب ماندگي ايران، نخست اشارهاي ضمني به کشف حجاب – ترک حجاب ميکند: «تا رخت مقيد نقاب است / دل چو پيچهات به پيچ و تاب است. مملکت چو نرگست خراب است / چاره خرابي انقلاب است. يا درستي اندر انتخاب است.» يکي از مواضع مهمي که قشر فرهيخته همواره آن را سد راه آزادي ميدانستند، همين مسئله ترک حجاب بود که عارف در اين تصنيف و ديگر اشعار خود بدان تأکيد ميکرد. اين تصنيف به اوائل حکومت سردار سپه يعني سال 1301 بر ميگردد. گواينکه يکي از تصانيفي که قمر در نخستين کنسرتهاي خود از 1303 به بعد همواره به اجراي آن پرداخت همين تصنيف بود. عجبا خوانش تصنيف در اوج خفقان آزادي بيان در دوره سردار سپهي و تعهد قمر مبني بر عدم اجراي آثار سياسي و از سويي اشاره عارف به استبداد و انقلاب در اين اثر [مملکت چو نرگست خراب است / چاره خرابي انقلاب است]، يک اتفاق بزرگ سياسي مينمايد! زيرا وقتي صفحه مارش جمهوري عارف بهرغم تأييد نظام جمهوري سردار سپه و حتي خود سردار سپه که توسط قمر خوانده شده بود، جمعآوري و مي-شکنند، اجراي تصنيف «قيد نقاب» آن هم در صفحه جاي تعجب مينمايد. اکنون اين تصنيف در برخي آرشيوهاي شخصي وجود دارد. به عقيده نگارنده اهميت اين صفحه اگر بيشتر از صفحه ناياب مارش جمهوري نباشد، کمتر هم نيست.
البته بعدها اشعار ايرج ميرزا توسط قمر مورد احيا قرار گرفت. گواينکه خود اين احياگريها، زمينه را براي کشف حجاب فراهم ساخت.
درآمد چهارم؛ تأثير تصنيف در تهييج مشروطهخواهي
از اين موضوع فقط با اشارهاي کوتاه به تأثير تصانيف در تهييج روحيه مشروطهخواهي، ميگذريم. زيرا درباره اين موضوع به حد کافي سخن گفته شده است. به عقيده نگارنده تا موارد و محتويات مطالبات مشروطه-خواهي و بازتاب آن در تصنيف، مشخص نشود، سخن گفتن از مسئله تهييج و برانگيختگي مردم توسط کسي چون عارف بيمورد است. در نگاشته حاضر سعي شده زمينه و زواياي تعامل مشروطه و تصنيف بازگو شود. اما نکتهاي که در تأثير تصنيف در تهييج مشروطهخواهي، مهم است، شکلگيري نهاد و انجمن مشروطه-خواهي توسط عارف و دوستانش است. نهاد يکي از لوازم جهان مدرن است که مشروطه بينياز از اين ضرورت نبود. کنسرتها و شکلگيري انجمنها در پي اين کنسرتها، نشانه تأثيرات موسيقي در حوزه مشروطه بود. زيرا نخستين نهادسازي و جريانسازيها، از سوي نهاد موسيقي صورت گرفت. اين بحث فرصت ديگري ميطلبد، اما همين بس که موسيقي در اين حوزه تأثير مثبتي در نهادينهسازي مشروطه داشت. «احمد کسروي» در کتاب «در پيرامون ادبيات»، به نقش و تأثير عارف در نهادينهسازي مشروطه بين آحاد جامعه اشاره و اظهار ميکند:
«آنچه در شعرهاي عارف ارجدار بود و ميتوان نام سخني زنده به آنها داد تصنيفهاي اوست. تصنيفهايي را که عارف ساخته و خود در کنسرتها ميخواند و به زبانها ميافتاد... آوازهخوانان ميخواندند، بچهها مي-خواندند، دختران در خانه ميخواندند و همين حال را داشت تصنيفهاي ديگر او».
از اين حيث گفتار کسروي مهم است که کتابهاي وي منبعي درجه اول به لحاظ تاريخ و تحليلي درباره مشروطه محسوب ميشود.
اما تصنيف، در ضمن تأسيس اين نهاد، بسيار نقش برجستهاي داشت. زيرا با شناخت عواطف و روانشناختي جامعه توانست، به ترويج گفتمان مشروطه بپردازد. عارف و بهار به خوبي دست به رگ خواب مردم مي-گذاشتند. تأکيد بر غيرت و تعصب ملي و ميهني در جاي جاي ادبيات آنان وجود دارد.
دکتر عيسي صديق اعلم يکي از ناظران اين فضا، روايت ميکند:
«وقتي عارف در يک مجمع خيريه در لالهزار کنسرتي ميداد، چنان جمعيت را مسخر [تسخير] کرده بود که اگر فرمان ميداد: برويد فلانجا را خراب کنيد همه راه ميافتادند». سپانلو به نقل از باستاني پاريزي ميگويد: اين قدرت تسخير چيست؟ در واقع شناخت روح جامعه يعني آنچه بالاي سر اين مردم به صورت موج نامرئي در حرکت است.
فـــرود
عارف با تصنيفهايش در واقع نقطه ثقل و عصاره گفتمان مشروطيت بود. همانطور که گفتيم براي شناخت مفاهيم و اساساً دوران مشروطه، آثار عارف ميتواند منبعي زنده باشد. عارف نه تنها روايتگر و حکايتگر تاريخ فکر و انديشه مشروطه که خود مولد برخي از عناصر مشروطه محسوب ميشود. نکته قابل توجه درباره روانشناختي و معرفتشناسي عارف، نهيلسيم بودن وي است - البته نهيليست به معناي مثبت و انتقادي امروزي آن. عارف از جمله روشنفکراني بود که نميتوانيم طبق ارزشگذاريهاي آلاحمد خيانت را در پرونده سياسي و فکري وي جاي دهيم. وي از زمان بلوغ سياسي، تا پايان حياتش بر يک ميعاد و ميثاق و آن هم مشروطهخواهي و آزاديخواهي بود. وي در ادامه حيات سياسيش براي پيگيري رويکرد خويش به جمهوريت و باني آن در عرصه حکومت، يعني سردار سپه متوسل شد. البته نه براي حاکميت فردي، بلکه حاکميت مردم ايران. وي در اينجا معناي درستي از جمهوريت افاده کرد که در کلام وي کاملاً مشهود است. اما ديري نگذشت که سردار سپه از شعار خود فاصله گرفت و نظام توتاليتري را پيانگيخت. عارف در اين موقعيت باز از انتقاد ننشست و حکومت وي را به باد انتقاد گرفت. عارف هيچگاه حتي پس از اعلام مشروطه، ايران را در موقعيت دموکرات و امني نميديد و بنابراين سلاح انتقاد و يادآوري اهداف متعالي مشروطه را هميشه در دست داشت. به همين خاطر وي را ميتوان روشنفکري نهليسيت دانست. به عنوان نمونه وي در تصنيف معروف مشروطه، حتي در زمان استقرار مشروطه، هنوز مشروطه از راه نرسيده را مي-خواند:
اي امان از فراقت امان
مردم از اشتياقت امان
مژده اي دل که جانان آمد
يوسف از چه به کنعان آمد
دور مشروطهخواهان آمد
يا در تصنيف «دل هوس ...» (سال 1290 – پنج سال بعد از مشروطه) باز مردم را فراميخواند که: «چند ز پلتيک اجانب خوابيد؟ / تا به کي از دست عدو در عذابيد؟ . دست بر آريد که مالک رابيد / مرد به جز مرگ تمنا ندارد. همتي اي خلق کر ايران پرستيد / از چه در اين مرحله ايمن نشستيد. منتظر روزي ازين بدترستيد؟ صبر ازين بيش دگر جاي ندارد». وي معتقد است: پس از استقرار مشروطه، باز ما محتاج خود مشروطه هستيم. آن انقلاب بود، اما همچنان پيامدهاي وي در پيش است.
عارف در مقايسه با انقلابيون و نظريهپردازان انقلاب 57، چه رسد به ترانهسازان آن [! مانند ابتهاج، طبري / الف. سپهر، کسرايي، آذر و ...] بسيار پيشرو است. زيرا عارف حتي پس از انقلاب هم تيغ نقد را در ميکشد، اما انقلابيون ما تن به سکوت و حتي تأييد وضع موجود پرداختند[v]. از اين حيث برخي از ترانههاي آنان که عمدتاً به بعد از انقلاب بر ميگردد، داراي معنا و مفهومي نيست. به عنوان مثال «ايران خورشيدي تابان دارد» يا «ايراني بسر کن بساط شور و مستي» معلوم نيست که منظور از خورشيد چيست! به چه دليل ايران بايد بساط شور و مستي بپا کند؟ گفتني است؛ تمامي اين تصانيف به سال 1358 برميگردد. در حاليکه عارف فعاليت و مجاهدتش پيش از اعلام مشروطه، آغاز شد و بعد از انقلاب نيز همچنان بر مجاهدتش ميافزايد. همچنين تصانيف و ترانههاي انقلاب 57 مانند ترانههاي عارف داراي عنصر آفرينشگري و توليدگري يک نظام فکري نيست، صرفاً تأييد انقلاب است. پرويز مشکاتيان معتقد است: سرود و ترانههاي ما به اين صورت شکل ميگرفت؛ همراه با مردم به خيابان ميرفتيم و متناسب با فضاي اجتماع، ترانه و سرود انقلابي مي-ساختيم. (نقل به مضمون). در حاليکه پيش از انقلاب حرکتي توسط قشر موسيقيدان صورت نگرفت. پس از انقلاب بود که ترانههايي ساخته شد که آن هم کمتر داراي معاني عميق اجتماعي و سياسي بود. در حاليکه جريان عارف به کلي متفاوت بود. عارف پس از انقلاب (مشروطه) باز هم انقلابي ماند. در ترانههاي عارف مطالبات و پيامهاي انقلاب ديده و حتي تئوريزه ميشود، حال در کدام ترانه انقلابي 57 اين مسئله به چشم ميخورد؟ البته آهنگهاي 57 به لحاظ استتيک نسبت به آهنگهاي عارف بسيار زيباتر مينمايد، اما همانطور که گفته شد عنصر آفرينشگري کمتر در تصانيف انقلابي 57 ديده ميشود.
ما در حوزه جامعه شناسي سياسي «انقلاب»، با دو فرآيند روبرو هستيم يک دوران تأسيس و ديگري دوران استقرار[vi]. عارف بهرغم تأثيرگذاري در فرآيند تأسيس نظام سياسي و فکري مشروطه، اما وي را بايد روشنفکر دوران استقرار دانست. پس از انقلاب مشروطه بود که جايگاه فکري و سياسي عارف تکوين مي-يابد. مهمترين مؤلفه در اين دوران، بهرغم شورانگيزي، ناميدي از نهادينه شدن مشروطه و به ويژه آزادي در ايران، است. اين تفکر، يکي از مهمترين مسائلي است که در غالبي جديدتر تحت عنوان موانع توسعه در ايران مطرح شده است. در اين تفکر، موانع جدي در کشورهاي توسعه نيافته و يا در حال توسعه وجود دارد که ايران را هيچگاه نميتوان در شرايط مدرن خواند. اين مسئلهاي است که آن را ميتوان در صد سال پيش در فحواي کلام عارف ديد. اساساً ترانهسرايي حتي روشنفکري گفتمان انقلاب 57 با گفتمان عارف سراسر متفاوت است. چرا يکي ايران را سراي اميد ميداند و ديگري ذرهاي اميد براي استقرار آزادي نميبيند. تنها در پي کسب آن است؛ آن ديگري سايهاي از آزادي ديده و عين آزادي پنداشته، اما ديگري ... .
عارف فردي افسرده حال بود. يعني وضعيت جامعه و سياست، ذهن و زبان وي را برميانگيخت. برخي از ترانههاي عارف، چنان غمگين ادا شده که حتي چشم و دل امروزي را به لرزه واميدارد، چه رسد به شنونده آن زمان! به طور مثال ترانه «گريه کن» بسيار مغموم است، تاجاييکه ميتوان حزن شکست مشروطهخواهان و هزينههاي جاري مربوط به آن را حس کرد. دو اجرا از «گريه را به مستي» وجود دارد که يکي از آنها دقيقاً حکايتگر نگونبختي عارف و مشروطهخواهان است.
البته سهم عارف از اين شکست بيشتر بود. با نگاهي به روانشناختي معرفتي عارف متوجه ميشويم، عارف بيشترين تأثير رواني را نسبت به همقطاران خود متحمل شد.
گريه کن، که گر سيل خونگري ثمر ندارد
نالهاي که نايد ز ناي دل اثر ندارد
هر کسي که نيست اهل دل، ز دل خبر ندارد
دل ز دست غم مفر ندارد
ديده غير اشک تر ندارد
اين محرم و صفر ندارد
گر زنيم چاک، حبيب جان چه باک
مرد جز هلاک، هيچ چاره دگر ندارد
زندگي دگر ثمر ندارد
در واقع شناخت حيات عارف، پي بردن به فراز و فرود مشروطه و در نهايت عمق تأثير شکست مشروطيت در ايران است.
پانوشتها
[i] فيلم «صداي ماه». فيلمي مستند درباره بانو قمر است. «عليرضا ميرعلينقي» نقش عمدهاي در اين فيلم بازي ميکند. گواينکه عمده اطلاعات و تحليلهاي وي مانند شومنهاي تاريخي تلويزيون: «خسرو معتضد»، «سيامک عاقلي»، «روحاني» و ... پر از خطاهاي ساده است. به عنوان نمونه حکومت رضاشاه را اوج حکومت مردسالاري و ... ميداند. در حاليکه در دوران حکومت رضاشاه مهمترين قدمها در راستاي آزادي زنان برداشته شد که کشف حجاب يکي از آن قدمها بود. وي معتقد است که حکومت آن زمان مانع از کنسرت-هاي قمر ميشد. در حاليکه حکومت وقت، مانع از تندوري گروه فشار آن زمان مبني بر آسيب به قمر شد. حتي به عقيده نگارنده، حکومت آن زمان از برگزاري کنسرت آن هم با هيأتي بيحجاب، حمايت ميکرد. زيرا رضاشاه و اطرافيان وي بسيار باهوش بودند؛ اين دست فعاليتها را زمينهاي براي کشف حجاب قلمداد مي-کردند. اشتباه فاحش ديگر ميرعلينقي، عنوان نخستين کنسرت قمر در تاريخ 1308 است. آنقدر اين اشتباه فاحش است که مثلاً تاريخ کشف حجاب به سال 1313 را 1320 اعلام کنيم!
[ii] شهرام آقاييپور، عارف حنجره انقلاب مشروطه؛ نگاهي به تأثير انقلاب مشروطه بر موسيقي ايران، [يکي از شمارگان] مجله گنجينه اسناد. البته نويسنده همچنانکه از نوشتهاش بر ميآيد، چندان به حدود و ثغور اين معنا آگاه نيست. تنها برگي به اوراق اسناد کشور افزوده است. زيرا اگر به اين قلمرو آشنايي داشت، به جز تاريخنگاري صرف که در عمده کتابهاي مربوط به عارف آمده، اشارهاي نيز به گفتمان مشروطه هم ميکرد. جالب است که در مقدمه نگاشته خود به ورود مضاميني مانند مساوات، دادخواهي، ملت، دولت و ... در ادبيات و متعاقباً انتقال آن به تصنيف اشاره صوري دارد، اما از نشان دادن اين تأثيرپذيري عاجز است.
[iii] برنامهاي در گلهاي رنگارنگ 370 و همچين شاخه گل 304 آهنگي از وزيري وجود دارد که از حيث ساختاري نسبت به ديگر ساختههاي وزيري، متفاوت و رمانتيکتر است. به عقيده برخي اساساً اين آهنگ با ديگر ساختههاي وزيري همخواني ندارد. اين تصنيف ساخته شده بر روي شعر سعدي «من ندانستم از اول که تو بيمهر و وفايي» است. پس از اتمام تصنيف، تصنيف ديگري وجود دارد که کمتر به ذهن کسي خطور ميکند که اين تصنيف از کسي چون شيدا باشد. خود وزيري در زمان تنظيم تصنيف خود، پيشنهاد قرار دادن تصنيف شيدا را در کنار تصنيف خود ميدهد. به عقيده نگارنده به رغماينکه وزيري ظاهراً نسب به شيدا بي-نظر و حتي در نگاه برخي انتقادي بود. اما به عقيده نگارنده برخي از انديشههاي شعرشناسي وزيري به شيدا نزديک است.
[iv] کليت مقاله نگارنده مبتني بر تئوري / نظريه محسوب ميشود. اما مهمترين نظريه که بيشتر طرح آن در قلمرو تاريخ انديشه سياسي قرار ميگيرد: سير تطور معناشناختي مفهوم ملت از مشروطه تا پهلوي و نقش عارف در اين تطور است. اين نظريه در هيچ تحقيق و نظريهاي مورد کاوش قرار نگرفته است. تنها در کتاب مشروطه ايراني اثر ماشاءالله آجوداني، در دو – سه فصل آن به اين فرآيند اشاره شده که البته در آن به نقش عارف اشاره نشده است. نگارنده در اين نگاشته بسيار وامدار آجوداني بودهامکتاب آجوداني به تعبير دکتر افشار، خارج از بيان تحليلي و ايدههاي بديع کتاب، خود حامل يک فرهنگنامه انديشه سياسي مشروطه محسوب ميشود.
[v] «احسان طبري»، يکي از نظريهپردازان تأثيرگذار فرهنگ و سياست ما، يکي از ارکان حزب توده و به نوعي جانشين «تقي اراني» در جريان چپ ايراني است؛ متفکري با ذوق بوده، زيرا دستي در شعر و حتي ترانه داشته است. اشعار وي عمدتاً در غالبي نو سروده شده. کتابهاي شعري وي بيش از ده اثر است. مهم-ترين اثر وي که اتفاقاً بر روي نوار کاست با صداي وي و همراه با تار «محمدرضا لطفي» ظبط شده «از ميان ريگها و الماسها» است که توسط انتشارات حزب توده در سال 1358 منتشر شد. پيشتر حسين عليزاده به ارتباط پنهان و شايد پيداي خود با «سياوش کسرايي» در جايي اشاره کرده بود، اما نوع ارتباط احسان طبري با موسيقيدانان آن زمان مانند لطفي و عليزاده بر ما چندان معلوم نيست. نگارنده در مقاله «جامعهشناسي سياسي و تاريخي شيدا» تا حدي به رونمايي اين مسئله پرداختهام. اما نکته قابل ذکر در اينجا اينکه برخي از سرود و سرودههاي احسان طبري به دستور حزب توده با عنوان مستعار «الف. سپهر» توسط گروههاي موسيقي برآمده از حزب اجرا ميشد. حسين عليزاده بر روي يک يا دو فقره از اشعار احسان طبري تصانيفي ساخته که مهمترين آن همين «ايران خورشيدي تابان دارد» است. شايد منظور طبري از خورشيد رهبر انقلاب بوده است. زيرا پرويز مشکاتيان در ترانهاي به وجود و حضور رهبري اشاره ميکند که با وجود وي جامعه نسيمي را حس ميکند (نقل به مضمون). البته مشکاتيان در گفتگوي راديويي از موضع خود عقب مينشيند و مي-گويد: ديگر خبري از اين نسيم نبود، به همين خاطر من اين ترانه را از آثار خود حذف کردم. احسان طبري پديده بسيار پيچيدهاي بود. وي و اطرافيان وي نخستين کساني بودند که در تاريخ 18 بهمن 57 به تأييد انقلاب اسلامي آن هم به رهبري آيتالله خميني پرداختند. ديري نگذشت که ولايت فقيه را حتي در قانون اساسي پذيرفتند. از سويي به تشکلهاي دانشجويي خط امامي دامن زده، تا جاييکه تسخير سفارت آمريکا را تأييد و لبيک گفتند! سرود انقلابي «ايران خورشيدي تابان دارد» طبري / سپهر يا «مرگ بر آمريکا» (شعر کسرايي، اين هم ساخته ديگري از عليزاده) را بايد در اين فضا ديد. «هوشنگ ابتهاج» رکن اصلي سرودههاي انقلابي و دست پرورده صبغه ادبي و فرهنگي احسان طبري، يکي ديگر از پديدههاي پيچيده آن زمان محسوب ميشود. معلوم نيست چگونه اين فرد يکي از دستاندرکاران راديو، مدير مسئول بخش موسيقي راديو و يکي از مشاوران درجه يک فرهنگي رضا قطبي ميشود! چند سالي نميگذرد که خود پيرامونيان خود مانند شجريان و لطفي را به استعفا از راديو ميخواند. معلوم نيست با اين همه اختيارات در راديو (تا جاييکه راديو چنين حکومتي را در بخش موسيقي حتي زمان پيرنيا نديد)، به چه دليل تن به استعفا دادند! اگر استعفاي آنان سياسي بود، فعاليتهاي سياسي آنان پس از اين استعفا چه بود! ميگويند: پس از آن جريان فعاليتهاي زير زميني داشتهايم. در حاليکه در همان زمان به شکل آزاد کنسرت و اجراي برنامه داشتند، کدام يک از آنان سياسي بود؟ اگر معتقد هستند که «به ياد عارف» اجراي سياسي بود، چرا همان زمان در راديو به شکلهاي مختلف اجرا شد و هيچ منعي هم نداشت. اجراي کنسرت «جان جان» يکي از توليدات به ظاهر سياسي آنهاست، زيراکه در مجموعه چاووش آمده است. در حاليکه حتي يک کلمه در آن کلامي سياسي وجود ندارد! گفتني است جان جان در جشن هنر طوس و چندجاي ديگر اجرا شد. به جرأت ابتهاج، شجريان و لطفي هيچ فعاليت سياسي پيش از انقلاب نداشتهاند که به آنها فخر ميکنند.
[vi] کتاب آبراهاميان با عنوان «ايران بين دو انقلاب» به ويژه کتاب «انقلاب ايران در دو حرکت» مهندس مهدي بازرگان منبع مناسبي براي شناخت اين فرآيند است.

